سلام آقا
سلام امام رضا
همین که این روزا شدیدا دلتنگتونم خودش واسم بسه
یعنی هنوزم دوستتون دارم
سلام امام رضا
همین که این روزا شدیدا دلتنگتونم خودش واسم بسه
یعنی هنوزم دوستتون دارم
فارس، بعد از شهادت سالار شهیدان در عصر عاشورا، اتفاقات عجیبی در عالم افتاد که به چند نمونه از آنها که در کتب اهل سنت آمده است اشاره میکنیم.
1. آسمان خون گریه کرد
الف) عَنْ نَضْرَةَ الْأَزْدِیَّةِ قَالَتْ: لَمَّا أَنْ قُتِلَ الْحُسَیْنُ بن علی (علیهما السلام) مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأَصْبَحْتُ وَ کُلُّ شَیْءٍ لَنَا مَلْآنُ دَما.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312، 313 و الثقات، ابن حبان، ج 5، ص 487 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 227 – 228.)
هنگامى که حسین بن علی (علیهماالسّلام) شهید شدند، آسمان خون بارید و ما همچنان میدیدیم که تمام اشیاء و اسباب ما مملو از خون است.
ب) جعفر بن سلیمان قال حدثنی خالتی أم سالم قالت لما قتل الحسین بن علی مطرنا مطرا کالدم على البیوت والجدر قال وبلغنی أنه کان بخراسان والشام والکوفة.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433 – 434 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312 – 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 228 – 229)
جعفر بن سلیمان، روایت کرده که خالهام، ام سالم، گفت: هنگامى که امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، بارانی همانند خون بر دیوارها و خانهها میبارید. و گفت: به من خبر دادند که همین باران خون، در خراسان، شام و کوفه نیز باریده است.
2. اشک ریختن آسمان
عن ابن سیرین قال لم تبک السماء على أحد بعد یحیى بن زکریا إلا على الحسین بن علی.
(سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 225 – 226)
آسمان برای هیچ کسی جز یحیی بن زکریا و حسین بن علی (علیهمالسلام) گریه نکرده است.
3. تاریک شدن آسمان
الف) حدثنا خلف بن خلیفة، عن أبیه، قال: لما قتل الحسین اسودت السماء، وظهرت الکواکب نهارا حتى رأیت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 431 – 432 و تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 226)
زمانی که امام حسین (علیهالسلام) به شهادت رسید، آن قدر آسمان تاریک شد که هنگام ظهر ستارههای آسمان ظاهر شدند؛ تا جائی که ستاره جوزا در عصر دیده شده و خاک سرخ از آسمان فرو ریخت.
ب) و قال: وقال علی بن مسهر، عن جدته: لما قتل الحسین کنت جاریة شابة، فمکثت السماء بضعة أیام بلیالیهن کأنها علقة.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 432 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 226)
علی بن مسهر از جدهاش نقل میکند که میگفت: هنگامی که امام حسین به شهادت رسید من دختری نوجوان بودم، آسمان چند شبانه روز درنگ نمود که گویا لخته خون بود.
4. سرخ شدن آسمان
الف) وقال علی بن محمد المدائنی، عن علی بن مدرک، عن جده الأسود بن قیس: احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسین بستة أشهر، نرى ذلک فی آفاق السماء کأنها الدم. قال: فحدثت بذلک شریکا، فقال لی: ما أنت من الأسود ؟، قلت: هو جدی أبو أمی قال: أم والله إن کان لصدوق الحدیث، عظیم الأمانة، مکرما للضیف.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 432 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 15 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 312 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 227)
علی بن مدرک از پدر بزرگش اسود بن قیس نقل میکند که گفت: پهنه آسمان پس از شهادت امام حسین به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود که ما آن را شبیه خون در آسمان مشاهده میکردیم، علی بن محمد مدائنی از وی سؤال کرد: چه نسبتی با اسود داری ؟ گفت: او جد مادری من است گفت: به خدا سوگند که او راستگو و امانتداری بزرگ و میهمان نواز بود.
ب) وقال عباس بن محمد الدوری، عن یحیى بن معین: حدثنا جریر، عن یزید بن أبی زیاد، قال: قتل الحسین ولی أربع عشرة سنة، وصار الورس الذی کان فی عسکرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة فی عسکرهم فکانوا یرون فی لحمها النیران.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 434 – 435 و تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 15 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 230)
یزید بن ابی زیاد میگوید: من چهارده ساله بودم که حسین بن علی به شهادت رسید گیاه ورس در بین لشکر به خاکستر تبدیل شد و پهنه آسمان قرمز رنگ شد شتری را لشکریان ذبح کردند آتش از گوشتش زبانه میکشید.
5. دیوار دار الإماره خون گریه کرد
حدثنی أبو یحیى مهدی بن میمون قال: سمعت مروان مولى هند بنت المهلب، قال: حدثنی بواب عبید الله بن زیاد أنه لما جئ برأس الحسین فوضع بین یدیه، رأیت حیطان دار الامارة تسایل دما.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433 – 434 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 229)
هنگامى که سر مبارک امام حسین علیهالسلام را در برابر ابن زیاد نهادند، دیدم که از دیوارهاى دارالاماره خون جارى مىگشت.
6. گرفتن خورشید
عَن أَبُو قَبِیلٍ لَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ (علیه السلام) کُسِفَتِ الشَّمْسُ کَسْفَةً بَدَتِ الْکَوَاکِبُ نِصْفَ النَّهَارِ حَتَّى ظَنَنَّا أَنَّهَا هِی.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 433 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 228 و تلخیص الحبیر، ابن حجر، ج 5، ص 84 و السنن الکبرى، البیهقی، ج 3، ص 337)
هنگامى که امام حسین علیهالسلام به شهادت رسید، خورشید گرفت و آن قدر تاریک شد که هنگام ظهر ستارههاى آسمان ظاهر گردیدند. از این اتفاق چنین پنداشتم که قیامت برپا شده است!
7. جاری شدن خون تازه از زیر سنگها
الف) (و قال) یعقوب بن سفیان ثنا سلیمان ابن حرب ثنا حماد بن زید عن معمر قال َ أَوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهْرِیُّ تَکَلَّمَ فِی مَجْلِسِ الْوَلِیدِ بْنِ عَبْدِ الْمَلِکِ فَقَالَ الْوَلِیدُ أَیُّکُمْ یَعْلَمُ مَا فَعَلَتْ أَحْجَارُ بَیْتِ الْمَقْدِسِ یَوْمَ قُتِلَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ فَقَالَ الزُّهْرِیُّ بَلَغَنِی أَنَّهُ لَمْ یُقْلَبْ حجرا إِلَّا وَ تَحْتَهُ دَمٌ عَبِیط.
(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 434 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 314 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 229)
ابو بکر بیهقى از معروف روایت کرده که ولید بن عبد الملک از زهرى پرسید سنگهاى بیت المقدس در روز کشته شدن حسین بن على چه حالتى به خود گرفتند، زهرى گفت: به من خبر دادند که در روز شهادت حسین بن علی هر سنگى را که از زمین بر میداشتند در زیر او خون تازه میدیدند.
ب) محمد بن عمر بن علی عن أبیه قال أرسل عبد الملک إلى ابن رأس الجالوت فقال هل کان فی قتل الحسین علامة قال ابن رأس الجالوت ما کشف یومئذ حجر إلا وجد تحته دم عبیط.
(تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 229 – 230)
عبد الملک شخصی را نزد پسر راس الجالوت فرستاد تا از وی بپرسد که آیا نشانهای از کشته شدن حسین درعالم دیده شده است یا نه، او در پاسخ گفت: هیچ سنگی از زمین بر داشته نشد مگر اینکه خون تازه دیده میشد.
8. خاکستر شدن گیاه ورس (اسپرک)
الف) (وقال) ابن معین حدثنا جریر ثنا یزید بن أبی زیاد قال قتل الحسین ولی أربع عشرة سنة وصار الورس الذی فی عسکرهم رمادا.
(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 434 – 435 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 15 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 230)
یزید بن ابی زیاد میگوید: من چهارده ساله بودم که حسین بن علی به شهادت رسید گیاه ورس در بین لشکر به خاکستر تبدیل شد.
ب) (وقال) الحمیدی عن أبن عیینة عن جدته أم أبیه قالت لقد رأیت الورس عاد رمادا ولقد رأیت اللحم کأن فیه النار حین قتل الحسین.
(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 305 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 435 و سیر أعلام النبلاء، الذهبی، ج 3، ص 313 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16)
ابن عیینه از مادر بزرگ پدری اش نقل میکند که گفت: هنگام شهادت حسین گیاه ورس را دیدم که تبدیل به خاکستر شد و در گوشتها آتش میدیدم.
ورس: همان اسپرک است که گیاهى است شبیه به کنجد با برگهاى سبز رنگ که از رنگ آن براى رنگ کردن لباسها استفاده مىشود و در یمن زیاد مىروید.
9. تلخشدن گوشت شتر غنیمت گرفته شده از امام
عَنْ جَمِیلِ بْنِ مُرَّةَ قَالَ أَصَابُوا إِبِلًا فِی عَسْکَرِ الْحُسَیْنِ (علیه السلام) یَوْمَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَتْ مِثْلَ الْعَلْقَمِ فَمَا اسْتَطَاعُوا أَنْ یُسِیغُوا مِنْهَا شَیْئا.
(تهذیب التهذیب، ابن حجر، ج 2، ص 306 و تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 435 – 436 و تاریخ الإسلام، الذهبی، ج 5، ص 16 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 231)
جمیل بن مره گوید: شترى از لشکرگاه حسین بن علی را در روز شهادت او غارت گرفتند، و سپس او را نحر کرده و طبخ نمودند، راوى گوید: گوشت او آن چنان تلخ شد که آنان نتوانستند از آن گوشت استفاده کنند.
10. دیده شدن آتش در گوشت شتر غنیمت گرفته شده
وقال محمد بن عبد الله الحضرمی: حدثنا أحمد بن یحیى الصوفی، قال: حدثنا أبو غسان، قال: حدثنا، أبو نمیر عم الحسن ابن شعیب، عن أبی حمید الطحان، قال: کنت فی خزاعة فجاؤوا بشئ من ترکة الحسین فقیل لهم: ننحر أو نبیع فنقسم ؟ قالوا: انحروا، قال: فجعل على جفنة فلما وضعت فارت نارا.
(تهذیب الکمال، المزی، ج 6، ص 435 و تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، ج 14، ص 231)
از حمید طحان روایت شده است که در قبیله خزاعه بودم، از جمله چیزهائى که از امام حسین علیهالسلام چپاول شده بود و به آن قبیله آورده بودند، یک شتر بود. مردم آن قبیله گفتند: این شتر را نحر کنیم و یا معامله نمائیم؟ کسى که شتر را آورده بود گفت: مىخواهم آن را نحر کنید. حمید گفت: سپر را براى نحر کردن آن حیوان آماده ساختم، همین که شتر را خوابانیده و سپر را به زمین گذاشتم و آماده کشتن آن بودیم، ناگهان آتشى از آن سپر مانند آب فوران کرد!


فرزندان حضرت زینب (س) در روز عاشورا
در روز عاشورا، وقتی نوبت به جوانان هاشمی رسید. فرزندان زینب کبری (سلام الله علیها) نیز خود را آماده قتال کردند.
حضرت زینب (سلام الله علیها) در این
موقع که فرزندان دلبند خود را راهی قتال با دشمنان دین و قرآن می کرد،
حالتی دگرگون داشت. او عقیلة بنی هاشم است. او نائبة الامام است. اصلاً او
شریک کربلای حسین (علیه السلام) است. نه بدین جهت که بنابر نقل، فرزندان
خود را با دست خود کفن پوش و فدیة راه حسین (علیه السلام) کرده ، که از
لحظه ای که از دامن زهرای مرضیه (سلام الله علیها) پای به عرصه وجود
گذاشته، دیده به دیدار حسین (علیه السلام) باز کرده است. برای همین است که
اهل دل، آفرینش او را برای کربلا معنا کرده اند.
مگر نه آنکه در زمان
حضور در کوفه، در مجلس تفسیر قرآن، وقتی آیه شریفة ”کهیعص“ را برای زنان
کوفی تفسیر می کرد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او فرمود:
این عبارت ”کهیعص“ رمزی در مصیبت وارده بر شماست و کربلا را برای آن مخدّره ترسیم کرد.
بسیاری
می گویند: زینب کبری (سلام الله علیها)، دو فرزند خود را مهیای نبرد کرد و
به آنها تعلیم داد که اگر با امتناع آن حضرت مواجه شدید - کما اینکه آن
مظلوم حتی غلام سیاه را از قتال بر حذر می داشت - دائی خود را به مادرش
فاطمه (سلام الله علیها) قسم دهید تا اجازه میدان رفتن بگیرید.

Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
پس از این مراحل ابتدا محمد بن عبدالله بن جعفر به میدان آمد و این
رجز را سر داد:
قِتل قومٍ فی الوری عمیانِ
قَد ترکوا معالِمَ القُرآنِ
و مُحکمَ التَنزیلِ و التِّبیانِ
وَ اَظهروا الکُفرَ مَعَ الطُّغیانِ
” به خداوند شکایت می کنم از دشمنی
دشمنان، قوم ستمگری که کورکورانه به جنگ با ما برخاسته اند . نشانه های
قرآنی را که محکم و مبیّن و آشکار کننده کفر و طغیان است راترک کردند“
و پس از نبردی نمایان، به شهادت رسید.
پس از او، برادرش عون بن عبدالله جعفر راهی نبرد شد و خود را اینگونه معرفی کرد:
اِن تُنکرونی فَانا بنُ جعفرٍ
شهیدُ صِدقٍ فی الجنانِ الازهر
یطیرُ فیها بجناحٍ اَخضرٍ
کَفی بِهذا شَرَفاً فی المحشرِ
”اگر مرا نمی شناسید من فرزند جعفر
هستم که از سر صدق به شهادت رسید و در بهشت نورانی با بال های سبز پرواز می
کند. برای من از حیث شرافت در محشر همین کافی است.“
و او نیز، فدایی راه حضرت حسین (علیه السلام) شد.
بارگاه
شهدای
کربلا، در پایین پای حضرت حسین (علیه السلام) مدفونند و به احتمال قوی این
دو دلداده نیز در همانجا پروانه شمع محفل حائر حسینی هستند. البته در 12
کیلومتری کربلا بارگاهی کوچک منصوب به عون ابن عبدالله وجود دارد که ملجأ
زائرین است. برخی را عقیده بر این است که این مرقد یکی از نوادگان امام
مجتبی (علیه السلام) به نام عون می باشد.
شب چهارم: فرزندان حضرت زینب (س)
پس
از شهادت خاندان عقیل حضرت امّ المصائب، عقیله بنی هاشم (ع) دو فرزندش عون
و محمد را برای جانفشانی به محضر حضرت ابا عبدالله (ع) فرستاد.
در
تاریخ آمده این دو بزرگوار فرزندان عبدالله بن جعفر بودند. این دو برادر به
میدان آمده و هر یک جداگانه وفاداری خویش را تا مرز شهادت به امام زمانشان
ابراز داشتند.
ابتدا محمد در حالی که اینگونه رجز می خواند وارد میدان شد:
?به
خدا شکایت می کنم از دشمنان قومی که از کوردلی به هلاکت افتادند. نشانه
های قرآنی که محکم و مبیّن بود، عوض کردند و کفر و طغیان را آشکار کردند.?
جمعی از سپاه کوفه به دست او کشته شدند و سر انجام عامر بن نهشل تمیمی، جناب محمد را به شهادت رساند.
بعد از شهادت محمد، عون بن عبدالله بن جعفر وارد میدان شد و این گونه رجز خواند:
?اگر
مرا نمی شناسید، من پسر جعفر هستم که از روی صدق شهید شد و در بهشت نورانی
با بالهای سبز پرواز می کند، این شرافت برای من در محشر کافی است.?
نوشته اند تا بیست تن را به درک واصل کرد، آنگاه به دست عبدالله بن قطنه طائی به شهادت رسید.
منقول
است حضرت زینب(س) زماني که هر یک از بنی هاشم(ع) به شهادت می رسیدند، به
کمک سید الشهدا (ع) براي تعزیت می آمد، ولی هنگام شهادت این دو بزرگوار
پرده خیام را انداخت و از خیمه گاه خارج نشد.
صلی الله علیک یا بنت الحسین(ع) یا رقیه
آن هنگام که خورشید وجودت در گودی قتلگاه به خون نشست و لحظاتی بعد در افق کربلا طلوع کرد، آسمان تیره و تار شد.
صدای
برادرم علی بن الحسین(علیه السلام) را میشنیدم که به عمّهام زینب
کبری(سلاماللهعلیها) فرمود : این همان لحظهای است که همه ارکان هستی، از
زمان هبوط آدم(علیه السلام) تا قیامت کبری بر آن گریستهاند.

زمین و زمان ناله میکرد و کودکان میدویدند. نبودی ببینی که دامنهایشان آتش گرفته بود و از گوشهایشان خون میچکید و من در آن میان مأمن و مأوایی جز دامن عمّهام نداشتم. زمان به سختی میگذشت.قرار بر رفتن نداشتم. دوست داشتم که بیشتر نزدت میماندم. اماّ مگر داغ تازیانه ها بر جان کوچکم امان داده بود؟ کربلا جهنّم دشمنان تو شده بود و بهشت تو و یارانت. نمیتوانستم چشم از چشمان به خون نشستهات بردارم.مرا به زور میکشیدند. چقدر سخت بود جدا شدن از پارهپارههای وحی.
کاش مانده بودم و غبار از چهرهات
برمیگرفتم. کاش پروانه وار دور شمع وجودت میگشتم و در پرتو عشق تو
میسوختم. قرار بر رفتن نبود. از پاهای آبله دارم بپرس که در این مسیر
چقدر دویدم و الآن که سر زیبای تو در دامنم به میهمانی آمده؛ در گوشهی این
خرابه، در شهری که مردمانش بویی از مردانگی نبردهاند، به برکت آمدنت
آرام گرفته ام.من بهشت را در آغوش گرفتم، من به وصال محبوبم رسیدم.اماّ ای
کاش زودتر میآمدی چون رقیّهات دیگر توانی در جان خسته و رنجورش
ندارد.دختر سهسالهای که گرمی چشمانت او را متعالی میکرد.
میگویند من رقیّهام1،کسی که جهتش به
سوی تعالی است. آری، از آن زمان که در تقدیر تو متولد شدم؛ من دختر تو شدم
و تو بابای من، رفعت گرفتم و بالو پر برای پرواز در آوردم و برای عروج
آماده شدم.
من در کربلا دیدم که ملائکه به تو و اهل بیتت غبطه
میخوردند. خودم صدای شیون آنها را هنگامی که بر سرنیزه بودی شنیدم.خودم
دیدم که دستهدسته جنیان و ملائکه از برای یاری تو آمدند و در برابرت زانو
زدند.خودم دیدم که از مقتل تو آیه والشّمسوضحِها تفسیر شد، خودم دیدم که
خداوند تأویل آیهی «یا ایها النفس المطمئنّه اِرجِعی اِلی رَبِّكِ راضیه مَرضیّه فَادخُلی فی عِبادی وَادخُلی جَنَّتی»2 را در قیام تو و یارانت به ظهور رسانید.

چه لذّتی دارد هم کلام شدن با تو. چه شیرین است لحظهی وصال. جانم دیگر طاقت ماندن ندارد. دستان کوچکم را بگیر و با خودت ببر تا در محضر تو، بابالحوائجیم امضا شود.میخواهم مانند علیاصغر و علیاکبر(علیهمالسلام)، نزد جدّمان رسول خدا حاضر شوم و بگویم دشمنانت با تو و فرزندانت چه کردهاند.
---------------------------------
پی نوشت ها:
1.
اشاره به معنای کلمه رقیّه که به معنی صعود به طرف بالا و ترقّی است.
میتوانید به کتابهای لغت در زبان عربی مانند مفردات راغب اصفهانی رجوع
نمایید.
2.در تفسیرهای روایی آمده که شأن نزول آیات آخر سوره فجر، امامحسین(علیه السلام) هستند.
منبع:aviny.com
ورود امام حسین علیه السلام به سرزمین کربلا.
امام
حسین علیه السلام پس از آن که با دعوت مردم کوفه و نامه هاى فراوان و پى
در پى آنان روبرو شد، تصمیم به هجرت از مکه به سوى کوفه گرفت .
با
این که برخى از آشنایان و بزرگان مدینه ، مانند محمد حنفیه ، عبدالله بن
عباس ، عبدالله بن جعفر و عبدالله بن عمر، آن حضرت را از سفر به کوفه بر
حذر کرده بودند و با دلایلى چند، تلاش کردند که وى را منصرف کنند، با این
حال امام حسین علیه السلام سفر به کوفه را براى خویش تکلیف فرض کرد و به
آن اقدام نمود.
امام حسین علیه السلام در ماه ذى حجه سال 60 قمرى به
قصد کوفه ، از مکه خارج گردید. قافله امام حسین علیه السلام پس از رسیدن
به سرزمین عراق ، در منزلگاه ((شراف )) با سپاه یکهزار نفرى حر بن یزید
ریاحى که از سوى عبیدالله بن زیاد براى تعقیب و یا نبرد امام حسین علیه
السلام ماءموریت یافته بود، مواجه گردید و از آن پس ، مسیر تاریخ به سوى
دیگر کشیده شد.

حر بن یزید که در پى نامه هاى روزانه عبیدالله ، امام حسین علیه السلام را کنترل کرده و در مراقبت کامل خویش داشت ، بنا به فرمان عبیدالله بن زیاد، آن حضرت را از مسیر اصلى به صحراى خشک و غیر آباد کشانید. تا این که در روز پنج شنبه ، دوم ماه محرم سال 61 قمرى در سرزمین کربلا، راه را بر امام حسین علیه السلام بست و از ادامه حرکت آن حضرت ، ممانعت به عمل آورد. امام حسین علیه السلام همین که متوجه شد، آن سرزمین ، کربلا است ، فرمود :اللهم انى اعوذبک من الکرب و البلاء
پس فرمود: این موضع کرب و بلاء و محل
محنت و عنا است ، فرود آئید که اینجا منزل و محل خیام ما است . این زمین
جاى ریختن خون ما است و در این مکان واقع خواهد شد قبرهاى ما. خبر داد مرا
جدم رسولخدا (ص ) باینها. پس در آنجا فرود آمدند. دستور داد آن جا خیمه گاه
و منزلگاه دایمى خویش قرار دهند. چون آن حضرت پیش از این از جدش محمد صلى
الله علیه و آله و سلم و پدرش امیرمؤمنان علیه السلام شنیده بود که محل
شهادتش در کربلا است .

در این روز امام علیهالسلام به اهل کوفه
نامهای نوشت و گروهی از بزرگان کوفه ـ که مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از
حضور خود در کربلا آگاه کرد. حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم
کوفه شود. اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیهالسلام را دستگیر
کرده و به شهادت رساندند. زمانی که خبر شهادت قیس به امام علیهالسلام
رسید، حضرت گریست و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمود:
"اللّهُمَّ
اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدکَ مَنْزِلاً کَریما واجْمَعْ بَینَنا
وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِکَ، اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَییءٍ
قَدیرٌ؛
خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ
والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع کن، که تو بر
انجام هر کاری توانایی."
در این روز، سنه 605، به قول ابن اثیر
وفات کرد به حله شیخ زاهد عالم ورام بن ابى فراس صاحب تنبیه الخواطر و او
از بزرگان علماى امامیه و از احفاد مالک اشتر و جدامى سید ابن طاووس است .
قال
السید رحمه الله فى فلاح السائل کان جدى ورام بن ابى فراس قدس الله جل
جلاله روحه ممن یقتدى بفعله و قد اوصى ان یجعل فى فمه بعد وفاته فص عقیق
علیه اسماء ائمته صلوات الله علیهم .
منابع :
فیض الاعلام و وقایع الایام شیخ عباس قمی ، روزشمار تاریخ اسلام سید تقى واردى
مـن ز خــــــود هــیچ ندارم که بدان فــــخـــــر کنم.***هر چه دارم همه از آل محمد (صلی الله علیه و آله) دارم.
زندگی نامه مسلم بن عقیل(ع)
روزشمار حرکت حضرت مسلم به کوفه تا شهادت
15 رمضان 60: رسیدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع
5 شوال 60: ورود مسلم بن عقیل به کوفه،استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت
11 ذی قعده 60: نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین و فراخوانی به آمدن به کوفه
8 ذی حجه 60:
دستگیری هانی،سپس شهادت او، خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهار هزار
نفر،سپس پراکندگی آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانه
طوعه. تبدیل کردن امام حسین«ع» حج را به عمره در مکه، ایراد خطبه برای
مردم و خروج از مکه همراه با 82 نفر از افرادخانواده و یاران به طرف کوفه.
9 ذی حجه 60: درگیری مسلم با کوفیان،سپس دستگیری او و شهادت مسلم بر بام دار الاماره کوفه
شناسنامه مسلم بن عقیل علیه السلام
جناب
مسلم بن عقیل بن ابیطالب بن عبدالمطلب بن هاشم برادرزاده حضرت علی علیه
السلام است. مسلم همسر رقیه دختر حضرت علی علیه السلام است که مادرش کلبیه
بود. وی به سال 60 ه.ق شهید گشت و از اجله بنیهاشم و کسی است که سید
الشهداء او را به لقب ثقه ملقب فرموده. وی صاحب رأی و علم و شجاعت بوده و
در مکه اقامت داشت.
چون مردم کوفه اطاعت خود را نسبت به امام حسین علیه السلام اعلام داشتند. حسین بن علی او را روانه کوفه ساخت که به نام آن حضرت از اهالی کوفه بیعت بگیرد. اما یزید، عبیدالله بن زیاد را به حکومت کوفه فرستاد و عبیدالله مردم را از بیعت حسین علیه السلام منع و آنان را متفرق کرد و مسلم را به شهادت رساند.
نامه های کوفیان
زمانی
که دوازده هزار نامه با بيش از بيست و دو هزار امضا از طرف کوفيان به دست
امام حسين عليه السلام رسيد، آن حضرت تصميم گرفت به نامه های ايشان پاسخ
دهد. از اين رو، نماينده ای از طرف خود برای بررسی اوضاع و سنجش روحيه
مردم به کوفه فرستاد. به اين منظور، نامه ای برای ايشان نوشت و مسلم بن
عقيل، عموزاده و شوهرخواهر خويش را به عنوان سفير و نماينده به کوفه
فرستاد.
مأموريت خطير مسلم در سفر به کوفه،
تحقيق درباره اين بود که آيا عموم بزرگان و خردمندان شهر، آماده پشتيبانی
از امام حسين عليه السلام و عمل به نامه هايی که نوشته اند هستند يا نه؟
مسلم شبانه وارد کوفه شده، به منزل يکی از شيعيان مخلص رفت. خبر ورود مسلم
در شهر طنين انداز گرديد و شيعيان نزد او رفت و آمد و با امام عليه
السلام بيعت می کردند. در تاريخ آمده که دوازده، هجده و يا به نقل از ابن
کثير، چهل هزار نفر با مسلم بيعت نمودند.
نامه مسلم در کوفه به امام حسین علیه السلام
مسلم
پس از چهل روز بررسی اوضاع کوفه، نامه ای به اين مضمون به امام حسين
عليه السلام نوشت: «آنچه می گويم حقيقت است. اکثريت قريب به اتفاق مردم
کوفه آماده پشتيبانی شما هستند؛ فورا به کوفه حرکت کنيد». امام که از
احساسات عميق کوفيان با خبر شده بود، تصميم گرفت به سوی اين شهر حرکت کند.
ورود ابن زیاد به کوفه
ابن
زياد به همراه پانصد نفر از مردم بصره، در لباس مبدّل و با سر و صورت
پوشيده وارد کوفه شد. مردم که شنيده بودند امام عليه السلام به سوی آنان
حرکت کرده، با ديدن عبيداللّه گمان کردند آن حضرت وارد کوفه شده است. لذا
در اطراف مرکبش جمع شده، با احساسات گرم و فراوان به او خير مقدم گفتند.
پسر زياد هم پاسخی نمی داد و همچنان به سوی دارالاماره پيش می رفت تا به
آنجا رسيد. نعمان بن بشير(حاکم کوفه) که گمان می کرد او امام حسين عليه
السلام است، دستور داد درهای قصر را ببندند و خود از بالای قصر صدا زد: از
اينجا دور شو.
من حکومت را به تو نمی دهم و قصد جنگ نيز با تو ندارم. ابن زياد جواب داد: در را باز کن. در اين لحظه مردی که پشت سر او بود صدايش را شنيد و به مردم گفت: او حسين عليه السلام نيست، پسر مرجانه است. نعمان در را گشود و عبيداللّه به راحتی وارد دارالاماره کوفه شد و مردم نيز پراکنده گشتند.
هانی بن عروه
مسلم
می دانست دير يا زود عبيداللّه کوچه به کوچه و خانه به خانه به دنبال او
خواهد گشت و درصدد دستگيری و قتل او بر خواهد آمد. لذا تصميم گرفت جای خود
را عوض کند و به خانه کسی برود که نيروی بيشتری در کوفه دارد، تا بتواند
از نفوذ و قدرت او برای ادامه کار و مبارزه با حکومت ستمگر استفاده کند. به
همين منظور خانه هانی بن عروه را برگزيد و هانی نيز به رسم جوانمردی، به
او پناه داد. هانی بن عروه، از بزرگان کوفه و اعيان شيعه بوده، از اصحاب
پيامبر (ص) به شمار می آيد.
دستگیری هانی
پس
از آنکه ابن زياد از مخفیگاه مسلم به دست غلام خود باخبر شد، درصدد برآمد
با زر و زور و تزوير، ميزبان او، هانی را دستگير کرده، زمينه را برای
دستگيری مسلم و ديگر بزرگان فراهم سازد. هانی که ميزبان مسلم بود، می
دانست عبيداللّه قصد دستگيری او را دارد. لذا بيماری را بهانه کرده، از
رفتن به مجلس او خودداری می کرد. ابن زياد چند نفر را طلبيد و نزد هانی
فرستاد.
آنان سرانجام هانی را نزد ابن زياد بردند. ابن زياد با ديدن هانی به او گفت که با پای خويش به سوی مرگ آمده است و درباره مسلم از او پرسيد. هانی منکر پناه دادن به مسلم شد. در اين هنگام عبيداللّه معقل، غلام خود را صدا زد و هانی با ديدن او، دانست که انکار سودی ندارد. عبيداللّه با تازيانه بر سر و صورت هانی زد و صورت و محاسنش را از خونش رنگين نمود، سپس دستور داد او را زندانی کنند.
طوعه زنی جوانمرد
مسلم،
غريب و تنها در کوچه های کوفه می گشت. نمی دانست کجا برود. افزون بر
تنهايی، هر لحظه بيم آن می رفت او را دستگير کرده، به شهادت برسانند. به
ناگاه در کوچه ای، زنی را ديد که بر درِ خانه ايستاده است. تشنگی بر مسلم
غلبه کرد. نزد آن زن رفته، آبی طلبيد. زن که طوعه نام داشت، کاسه آبی برای
مسلم آورد. مسلم بعد از آشاميدن آب همانجا نشست. طوعه ظرف آب را به خانه
برد و بعد از لحظاتی بازگشت و ديد که مرد از آنجا نرفته است. به او گفت: ای
بنده خدا! برخيز و به خانه خود، نزد همسر و فرزندانت برو و دوباره تکرار
کرد و بار سوم، نشستنِ مسلم را بر در خانه اش حلال ندانست.
مسلم از جای خويش برخاست و چنين گفت: من در اين شهر کسی را ندارم که ياری ام کند. طوعه پرسيد: مگر تو کيستی؟ و پاسخ شنيد: من مسلم بن عقيل هستم. طوعه که از دوستداران خاندان پيامبر (ص) بود، در خانه را به روی مسلم گشود و از او پذيرايی کرد.
سخنان عبيداللّه برای دستگيری مسلم
با
آنکه مسلم تنها شده بود، ولی باز عبيداللّه از ترس او و يارانش از قصر
بيرون نمی آمد. لذا به افراد خويش دستور داد همه جای مسجد را بگردند تا
مبادا مسلم در آنجا مخفی شده باشد. آنان نيز همه مسجد را زير و رو کردند و
مطمئن شدند که مسلم و يارانش آنجا نيستند. سپس عبيداللّه وارد مسجد شد،
بزرگان کوفه را احضار کرد و گفت: «هر کس که مسلم در خانه او پيدا شود و او
خبر ندهد، جان و مالش بر ديگران حلال است و هر کس او را نزد ما بياورد، به
اندازه ديه اش پول خواهد گرفت».
تهديد و تطميع عبيداللّه کارساز شد و بلال، فرزند طوعه، به دليل ترس و به طمع رسيدن به جايزه، صبح زود وارد قصر شده، مخفیگاه مسلم را لو داد. عبيداللّه با شنيدن اين خبر، به محمد بن اشعث دستور داد به همراه هفتاد نفر مسلم را دستگير کنند.
امان دادن به مسلم و دستگيری او
مسلم
در درگيری با سربازان عبيداللّه، حدود 45 نفر از آنان را از پای درآورد
تا آنکه ضربه شمشيری صورتش را دريد. با اينکه مسلم زخمی بود، باز هم کسی
يارای مقابله با او را نداشت. آنان بر پشت بامها رفته و سنگ و چوب بر سر
مسلم ريختند و دسته های نی را آتش زده بر روی او انداختند. ولی مسلم دست
از جدال برنمی داشت و بر آنها يورش می برد.
وقتی ابن اشعث به آسانی نمی تواند مسلم
را دستگير کند، دست به نيرنگ زد و گفت: ای مسلم! چرا خود را به کشتن می
دهی؟ ما به تو امان می دهيم و ابن زياد تو را نخواهد کشت. مسلم جواب
داد: چه اعتمادی به امان شما عهدشکنان است؟ ابن اشعث بار ديگر امان دادنش
را تکرار کرد و اين بار مسلم به دليل زخمهايی که برداشته و ضعفی که در اثر
آنها بر او چيره شده بود، تن به امان داد. مرکبی آورده مسلم را دست بسته
بر آن سوار کردند و نزد عبيداللّه بردند.
شهادت حضرت مسلم
کشتن
مسلم را به «بکربن حمران احمری» سپردند، کسی که در درگيريها از ناحيه سر و
شانه با شمشير مسلم بن عقيل مجروح شده بود. مامور شد که مسلم را به بام
«دارالاماره» ببرد و گردنش را بزند و پيکرش را بر زمين اندازد.
مسلم را
به بالای دارالاماره می بردند، در حالی که نام خدا بر زبانش بود، تکبير
می گفت، خدا را تسبيح می کرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان الهی درود می
فرستاد و می گفت: خدايا! تو خود ميان ما و اين فريبکاران نيرنگ باز که
دست از ياری ما کشيدند، حکم کن!
جمعيتی فراوان، بيرون کاخ، در انتظار
فرجام اين برنامه بودند. مسلم را رو به بازار کفاشان نشاندند. با ضربت
شمشير، سر از بدنش جدا کردند، و... پيکر خونين اين شهيد آزاده و شجاع را از
آن بالا به پايين انداختند و مردم نيز هلهله و سروصدای زيادی به پا کردند.
8- يكى از اعمال مهم دهه اول ، دعاى اول ماه است و براى اينكه اول اين ماه ، اول سال بوده و از طرف ديگر دعاهاى قبل از وقت نيز تاءثير خاصى در برآورده شدن حاجات و رسيدن به امور مهم دارد؛ اين دعا تاءثير زيادى در سلامتى و دورى از آفات دينى و دنيايى آن سال و بهبودى حال و به دست آوردن نيكيها دارد.
9- بهتر است كه در شب اول ، بعضى از نمازهايى را كه در اين شب وارد شده به
مقدار حال و توانايى خود بخواند؛ حداقل دو ركعت نمازى را كه شامل حمد و
يازده بار قل هو اللّه احد است را بخواند. بعد از آن ، دعايى را كه پيامبر
صل الله عليه و آله بعد از اين نماز خوانده است و در كتاب اقبال نقل شده را
بخواند و فرداى آن روز را روزه بگيرد. در روايت آمده است كسى كه چنين عملى
را انجام بدهد مانند كسى است كه به مدت يك سال كارهاى خوب انجام داده و تا
سال آينده محفوظ خواهد بود.
10- مستحب است كه روز سوم را روزه بگيرد.
در روايت آمده است : حضرت يوسف عليه السلام در اين روز از چاه خارج شد. و
اگر كسى اين روز را روزه بگيرد، خداوند مشكل او را برطرف نموده و سختيها را
بر او آسان مى نمايد.
11- روايت شده است : مستحب است كه انسان تمام ماه
را روزه بگيرد. و در مورد روزه روز تاسوعا و عاشورا روايت مخصوص داريم ،
اما احتياط اين است كه روز عاشورا را روزه نگيرد ولى از خوردن و آشاميدن تا
عصر خوددارى نمايد و آنگاه چيزى بخورد يا بياشامد؛ به جهت اين كه امام
حسين عليه السلام و ياران حضرت در عصر از غصه هاى اين دنياى پست رهايى
يافتند.
12- از كارهايى مثل سرمه كشيدن و غير آن ، بهتر است پرهيز شود.
13- مستحب است كه شب عاشورا تا صبح پيش قبر امام حسين عليه السلام بماند.
14-
از شيخ مفيد رحمة اللّه روايت شده است كه شب بيست و يكم محرم ، شب زفاف
سرور تمام زنان جهان حضرت فاطمه عليه السلام است و به همين جهت روزه آن روز
مستحب مى باشد.
15- مستحب است كه در آخر ماه محرم محاسبه نفس ، استغفار و دعا براى اصلاح حال ، صورت پذيرد.
یا مَرْیمُ قوُمی فَانْدُبی مَوْلاكِ وَ عَلَی الْحُسَیْنِ فَاسْعَدی بِبُاكِ
پس حضرت بگریست و زنها هم گریستند و شیون نمودند. پس چون از گریه آرام گرفتند حضرت فرمود ای ابا هرون هر كه مرثیه بخواند برای حسین علیه السلام پس بگریاند ده نفر را از برای او بهشت است پس یك یك كم كرد از ده تا آنكه فرمود هر كه مرثیه بخواند و بگریاند یك نفر را بهشت از برای او لازم شود، پس فرمود كه هر كه یاد كند جناب امام حسین علیه السلام را پس گریه كند بهشت او را واجب شود
منبع:تبیان

2. در
این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیهالسلام عرض كرد: یابن
رسول اللّه! در این نزدیكی طائفهای از بنی اسد سكونت دارند كه اگر اجازه
دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.
امام علیهالسلام اجازه دادند و حبیب
بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان
را برایتان آوردهام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت ميكنم، او یارانی
دارد كه هر یك از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها
نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود. عمر بن سعد او را با لشكری
انبوه محاصره كرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه
خیر دعوت مينمایم... .
در این هنگام مردی از بنياسد كه او
را "عبداللّه بن بشیر" مينامیدند برخاست و گفت: من اولین كسی هستم كه این
دعوت را اجابت ميكنم و سپس رجزی حماسی خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواكلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ كَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ

"حقیقتا این گروه آگاهند ـ در هنگامی
كه آماده پیكار شوند و هنگامی كه سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، ـ كه
من [رزمندهای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشهام."
سپس مردان قبیله كه تعدادشان به 90
نفر ميرسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیهالسلام حركت كردند. در
این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه كرد و او مردی بنام "ازْرَق" را
با 400 سوار به سویشان فرستاد. آنان در میان راه با یكدیگر درگیر شدند، در
حالی كه فاصله چندانی با امام حسین علیهالسلام نداشتند. هنگامی كه یاران
بنياسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریكی شب پراكنده شدند و به قبیله
خود بازگشتند و شبانه از محل خود كوچ كردند كه مبادا عمر بن سعد بر آنان
بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیهالسلام آمد و جریان را بازگو كرد. امام علیهالسلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّهِ"14
شهادت قاسم بن الحسن بن علی (ع)
سهيل سر زده گفتي مگر ز سمت يمن
رخ چو ماه تمام و قدي چو سرو چمن
نمود در بر خود پيرهن به شكل كفن
ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خيمگاه به ميدان كين روان گرديد
گرفت تيغ عدو سوز را به كف چون هلال
قاسم بن الحسين عليه السلام به عزم
جهاد قدم به سوي معركه نهاد، چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظرش بر
فرزند برادر افتاد كه جان گرامي بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بيتواني
پيش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان
بگريستند كه در روايت وارد شده حَتّي غٌشِي عَلَيْهِما، پس قاسم گريست و
دست و پاي عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه
السلام به ميدان آمد در حالي كه اشكش به صورت جاري بود و ميفرمود:
سِبْطِ النَّبِيّ الْمُصْطَفي الْمُؤْتَمِن
بَيْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ
اِنْ تَنْكرُوٌني فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَيْنٌ كَالْاَسيرالْمُرْتَهَن
پس كارزار سختي نمود و به آن صغر سن و
خردسالي سي و پنج تن را به درك فرستاد. حميد بن مسلم گفته كه من در ميان
لشكر عمر سعد بودم پسري ديدم كه به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و
پيراهن و ازاري در برداشت و نعليني در پا داشت كه بند يكي از آنها گيسخته
شده بود و من فراموش نميكنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد ازدي گفت:
به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله ميكنم و او را به قتل ميرسانم، گفتم
سبحان الله اين چه اراده است كه نمودهاي؟ اين جماعت كه دور او را احاطه
كردهاند از براي كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در
خون او شريك كني؟ گفت به خدا قسم كه از اين انديشه برنگردم، پس اسب
برانگيخت و رو برنگردانيد تا آنگاه كه شمشيري بر فرق آن مظلوم زد و سر او
شكافت پس قاسم به صورت بر روي زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عماه چون
صداي قاسم به گوش حضرت امام حسين عليه السلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابي
كه از بلندي به زير آمد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد
تا به عمرو (لعين) قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغي حواله آن ملعون نمود،
عمرو دست خود را پيش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه
عظيمي زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام
عليه السلام بربايند همينكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته
شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السلام بالاي سر
قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پاي به زمين ميسايد و عزم پرواز
به اعلي عليين دارد و حضرت ميفرمايد سوگند با خداي كه دشوار است بر عم تو
كه او را بخواني و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت
كند ترا سودي نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتي كه ترا كشتند. هذا يَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوي سراپرده روان گشت در حالي كه پاهاي قاسم در زمين كشيده ميشد. پس او را برد در نزد پسرش علي بن الحسين عليه السلام در ميان كشتگان اهلبيت خود جاي داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهي كه اين جماعت مار ا دعوت كردند كه ياري ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اي داور دادخواه اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يكتن از ايشان را باقي مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان.
آنگاه فرمود اي عموزادگان من صبر نمائيد اي اهلبيت من شكيبائي كنيد و بدانيد بعد از اين روزخواري و خذلان هرگز نخواهيد ديد.
مخفي نماند كه قصه دامادي جناب قاسم
عليه السلام در كربلا و تزويج او فاطه بنت الحسين (ع) را صحت ندارد چه آنكه
در كتب معتبره به نظر نرسيده و به علاوه آنكه حضرت امام حسين عليه السلام
را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، يكي سكينه كه شيخ طبرسي
فرمود: سيدالشهداء عليه السلام او را تزويج عبدالله كرده بود و پيش از آنكه
زفاف حاصل شود عبدالله شهيد گرديد. و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مثني بوده كه
در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسين عليه السلام به آن اشاره
شده، و اگر استناداً به اخبار غير معتبره گفته شود كه جناب امام حسين عليه
السلام را فاطمه ديگر بوده گوئيم كه او فاطمه صغري است و در مدينه بوده و
او را نتوان با قاسم بن حسن عليهماالسلام بست و الله تعالي العالم.
شيخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام
آقاي حاج ميرزا حسين نوري نور الله مرقده در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به
مقتضاي تمام كتب معتمده سالفه مولفه در فن حديث و انساب و سير نتوان براي
حضرت سيدالشهداء عليه السلام دختر قابل تزويج بيشوهري پيدا كرد كه اين
قضيه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممكن باشد. اما قصه زبيده و
شهربانو و قاسم ثاني در خاك ري و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس
از آن خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب رموز حمزه و ساير كتابهاي
معجوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسيار است، و تمام علماي انساب متفقند كه
قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهي كلامع رفع مقامه.
بعضي از ارباب مقاتل گفتهاند كه بعد
از شهادت جناب قاسم عليه السلام بيرون شد به سوي ميدان عبدالله بن الحسن
عليه السلام و رجز خواند:
ضْرغامُ اجامٍ وَ لَيْثٌ قَسْوَرَه
اَكيلُكُمْ بِالسًّيْفِ كَيْلَ السَّنْدَرَهِ
اِنْ تُنْكِرُوني فَانَا ابْنُ حَيْدَرَه
عَلَي الاَعادي مِثْلَ ريحٍ صَرْصَرَهٍ
و حمله كرد و چهارده تن را به خاك
هلاك افكند، پس هاني بن ثبيت خضرمي بر وي تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش
سياه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام فرموده كه
حرمله بن كاهل اسدي او را به قتل رسانيد.
مؤلف گويد: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه السلام ايراد خواهيم كرد انشاءالله تعالي.
و ابوبكر بن الحسن (ع) كه مادرش ام
ولد بوده و با جناب قاسم عليه السلام برادر پدر مادري بود، عبدالله بن عقبه
غنوي او را به قتل رسانيد. و از حضرت باقر عليه السلام مرويست كه عقيه
غنوي او را شهيد كرد، و سليمان بن قته اشاره به او نمود در اين شعر:
وَ في اَسَدٍ اُخْري تُعَدُّو تُذْكَرُ
وَ عِنْدَ غَنِيّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا