توسل به امام رضا(علیه السلام)


جناب آقای محمدنورائی یگانه جریان شفا یافتن خود را چنین  نگاشتند: ىراثر یک خبر ناگوار ،مبتلا به مرض قلب شدم واین بیماری هفت سال به طول انجامید ،به پزشکان معالج مراجعه کردم،نتیجه ای حاصل نشد،بلکه همواره روبه شدت می گذاشت به طوری که اگر می خواستم از منزل که درمحله سیدان واقع در خیابان چهار مردان بود به حرم حضرت معصومه (علیه السلام) مشرف شوم،می بایست چندین مرتبه بین راه استراحت کنم، یکی از اطبا گفت:آیا تاکنون به پزشک مراجعه کردی؟

گفتم : بله هفت سال ولی نتیجه نگرفتم

به من گفت :نه آنها دردتورا تشخیص داده اند نه من

درجواب گفتم :منتظر بودم که دکترها جواب کنند، گفت:برو شفا بگیر واگر شقا گرفتی مراهم مطلع کن.

آمدم منزل وبه حضرت امام رضا(علیه السلام)متوسل شدم ،امانه قادر برمسافرت بودم ونه خرجی راه را داشتم تا آنکه یکی از بستگان به منزل ما آمده وگفت :هیئت می خواهد به مشهد برود واتوبوس ها منتظرتو هستند.گفتم : من که ثبتنام نکردم .گفت: بیا بیرون وببین،من ازخانه بیرون آمده تا بگویم من نمی توانم مسافرت کنم او به من گفت : این مبلغ را بگیر وبرو انشالله برمی گردی وپول مرا میدهی .

پول را گرفته وبه طرف اتوبوس حرکت کردم،همین که به اتوبوس رسیدم،گفتند :کجائی چرا دیر کردی ؟

به اتفاق هیئت به مشهدالرضا(علیه السلام) ذفتم وروز سوم بالاسر حضرت قلبم گرفت به حدی که درشرف مرگ بودم در این حال چند نفر از زائرین هم آمده وازمن خواستند که برایشان زیارت نامه بخوانم،گفتم :خادم برای شمامی خواند.گفتند: تو بخوان خادم هم متوجه شده وبه من امر کرد که بخوان.

زیارتنامه را که خواندم حالم منقلب گشت دیگر با کسی سخن نگفتم ورو به ضریح مطهر رفتم مردم هم برایم راه بازکردند ،دست خودرا به ضریح گرفتم واز شدت ناراحتی گفتم :سرم را به ضریح بزنم تا بمیرم،یک باره به خودآمدم که بی احترامی کردم ،لذا از حضرت معذرت خواستم که مرا ببخشد وشروع کردم به گریه کردن ،یک وقت متوجه شدم که هیچ گونه کسالت ودردی دروجود من نیست،درد و ناراحتی قلب به کلی برطرف گشت،یکی از دوستانی که از قم با کاروان ماآمده بود اما از قسمت پا فلج بود که معمولا یکی از رفقا اورا کول می گرفتند وبه حرم می آوردند،در بالاسر مبارک نشسته بود ومنتظر بود که بیایند واورا ببرند ،من درآن ساعت نزداورفته وگفتم بیا تا به مسافرخانه بگردیم .گفت باید بیایند ومرا ببرند.

گفتم :خودم

گفت:شما ناراحتی قلبی داری!

گفتم:من شفا گرفتم ،لذا نشستم زمین واورا به دوش گرفته ویک سره به مسافرخانه آوردم وازپله بالا برده ودراطاقش اورا روی زمین گزاردم.

عیالش بادیدن این منظره صدا زد :فلانی چرا ایشان را به زحمت انداختی آخراو قلبش ناراحت است!اودرجواب عیالش گفت :ایشان شفا گرفتند.

به طوری صحت یافتم که وقتی به وطن برگشتم کارهای سنگین ودشوار را به عهده می گرفتم وهیچگاه احساس درد وناراحتی نکردم،الحمدلله


وصله:کتاب نماز وعبادت امام رضا(علیه السلام)،نویسنده عباس عزیزی

پاورقی :مجالس الشیعه،ج10،ص445

توسل به امام رضا

یه قضیه ای از همسایه تهران مرحوم شهید مطهری نقل می کنند ، خانم ایشون نقل می کنند .. خیلی

 جالبه :


میگن:


ما یه همسایه ای داشتیم که خیلی بی حجاب و بی قید بود . رفت و آمد چندانی نداشتیم در حد سلام

 و علیک...می گفت چون ما مشهدی بودیم ، یه وقت می خواست بره مشهد . گفت: ما داریم می ریم

 مشهد اگر کاری دارید بفرمایید


گفتم: زیارت قبول باشه ایشالله


گفت: زیارت که نه . تابستونه میخوایم بریم بگردیم ، شمال و این طرف و اون طرف ، تو راه هم مشهد

می ریم


خلاصه میگفت اینا رفته بودند . بعد که برگشته بود ، این زن باحجاب ، چهره نورانی ، همه وجود قداست

 
اول اومد خونه ما و شروع کرد به گریه کردن. گفت: 4 روز مشهد بودیم ، طرقبه ، شاندیز ، غار ، کوه

سنگی و جاهای تفریحی رو رفتیم . زیارت برای ما معنا نداشت . از مشهد که خواستیم بیایم بیرون ،

چشمم افتاد به حرم امام رضا (علیه السلام) . همین طوری از دور یه سلامی کردم و رفتم.... شب

خوابیدم ، دیدم آقا اومد به خوابم گفت: و علـیـکم السـلام


گفتم: آقا چی شده این طرفا؟!؟


گفت: مگه ظهر سلام نکردی؟


گفتم: چرا ولی ما که زیارتتون رو نکردیم!!


گفت: من منتظر زیارتت نیستم. ولی دلم برات می سوزه


امام رضا (علیه السلام) به من گفت: میخوای آدم بشی؟ یه سری بزن به مفاتیح یا صحیفه سجادیه ،

 این دعا جهت رفع اندوه بخون : یا من تحل به عقد المکاره....


امام رضا (علیه السلام) فرمودند : هر کسی با معرفت این دعا را بخواند ما دستش رو می گیریم

 

امشب تو  خونه قبل از خواب این دعا رو یه بار با ترجمه فارسی بخون ، بعد آروم شروع کن به

خوندنش ، بعد رو کن به امام رضا (علیه السلام) و 2 رکعت نماز زیارت بخون و بگو : آقا نشستم و گفتی

 دستت رو می گیرم ، اینم دست ما ...

بگو به اقا که درمانده هستی و راه رو گم کردی

این دعا هفتمین دعای صحیفه سجادیه هست .

7- دعاى حضرت هنگامى كه مهمى برايش رخ مى‏داد، يا حادثه اى بر او نازل مى‏شد و در هنگام اندوه:


يَا مَنْ تُحَلّ بِهِ عُقَدُ الْمَكَارِهِ، وَ يَا مَنْ يَفْثَأُ بِهِ حَدّ الشّدَائِدِ، وَ يَا مَنْ يُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ.

ذَلّتْ لِقُدْرَتِكَ الصّعَابُ، وَ تَسَبّبَتْ بِلُطْفِكَ الْأَسْبَابُ، وَ جَرَى بِقُدرَتِكَ الْقَضَاءُ، وَ مَضَتْ عَلَى إِرَادَتِكَ الْأَشْيَاءُ.

فَهِيَ بِمَشِيّتِكَ دُونَ قَوْلِكَ مُؤْتَمِرَةٌ، وَ بِإِرَادَتِكَ دُونَ نَهْيِكَ مُنْزَجِرَةٌ. أَنْتَ الْمَدْعُوّ لِلْمُهِمّاتِ، وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِي

الْمُلِمّاتِ، لَا يَنْدَفِعُ مِنْهَا إِلّا مَا دَفَعْتَ، وَ لَا يَنْكَشِفُ مِنْهَا إِلّا مَا كَشَفْت‏ وَ قَدْ نَزَلَ بِي يَا رَبّ مَا قَدْ تَكَأّدَنِي ثِقْلُهُ، وَ

أَلَمّ بِي مَا قَدْ بَهَظَنِي حَمْلُهُ. وَ بِقُدْرَتِكَ أَوْرَدْتَهُ عَلَيّ وَ بِسُلْطَانِكَ وَجّهْتَهُ إِلَيّ. فَلَا مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ، وَ لَا صَارِفَ

لِمَا وَجّهْتَ، وَ لَا فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ، وَ لَا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ، وَ لَا مُيَسّرَ لِمَا عَسّرْتَ، وَ لَا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ. فَصَلّ

عَلَى مُحَمّدٍ وَ آلِهِ، وَ افْتَحْ لِي يَا رَبّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِكَ، وَ اكْسِرْ عَنّي سُلْطَانَ الْهَمّ بِحَوْلِكَ، وَ أَنِلْنِي حُسْنَ

النّظَرِ فِيمَا شَكَوْتُ، وَ أَذِقْنِي حَلَاوَةَ الصّنْعِ فِيمَا سَأَلْتُ، وَ هَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنِيئاً، وَ اجْعَلْ لِي مِنْ

عِنْدِكَ مَخْرَجاً وَحِيّاً. وَ لَا تَشْغَلْنِي بِالِاهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ  فُرُوضِكَ، وَ اسْتِعْمَالِ سُنّتِكَ. فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بِي يَا

رَبّ ذَرْعاً، وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَيّ هَمّاً، وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى كَشْفِ مَا مُنِيتُ بِهِ، وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِيهِ،

فَافْعَلْ بِي ذَلِكَ وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْكَ، يَا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِيمِ.

ترجمه :

اى كسى كه گره‏هاى سختيها بوسيله تو گشوده مى‏ شود، و اى كسى كه تندى و سورت شدائد بتو مى ‏شكند،

و اى كسى كه بيرون شدن از تنگى به راحتى فرج از تو طلبيده مى ‏شود. دشواريها به قدرت تو هموار شده و سلسله اسباب به لطف تو بر قرار گشته، و قضا به قدرت تو جريان يافته و اشياء بر وفق اراده تو روان شده‏ اند، پس همه چيز به مجرد خواست تو بى‏ گفتنت فرمان پذيرند، و به محض اراده تو بدون نهى كردنت، باز داشته شده‏ اند.

توئى خوانده شده براى حل مشكلات و توئى پناه در بليات. جز بلائى كه تواش دفع كنى بلائى دفع نمى ‏شود، و غير از آنچه تواش بر طرف سازى بر طرف نمى‏ گردد هم اكنون،

اى پروردگار من بلائى بر من فرود آمده كه سنگينيش مرا به زانو در افكنده و گرفتاريئى به من رو آورده كه تحملش مرا از پا در آورده، و آن را تو به قدرت خود وارد آورده‏ا ى و به اقتدار خود بر من متوجه ساخته‏ اى،

 پس براى آنچه تو وارد كرده ‏اى برگرداننده ‏اى، و براى آنچه تو پيش آورده‏ا ى تغيير دهنده‏ اى، و براى آنچه تو فرو بسته‏ اى گشاينده‏ اى، و براى آنچه تو مشكل ساخته‏ اى آسان كننده ‏اى،

و براى آنكه تو خوار كرده‏ اى، يارى دهنده‏ اى نيست، پس بر محمد و آلش رحمت فرست، و به رحمت خود در آسايش را اى پروردگار من به رويم بگشاى،

و به قوت خود سلطان غم را از هجوم بر من منهدم ساز، و مرا در شكوايم به توجه كامل نائل فرماى، و در آنچه مسئلت كرده‏ ام شيرينى احسان خود را به من بچشان، و از نزد خود رحمت و گشايش آسان ارزانى دار،

و از لطف خود نجات و خلاصى سريع مقرر ساز و مرا به سبب غلبه غم از رعايت واجبات و به كار بستن مستحبات خود باز مدار زيرا كه من اى پروردگار به علت آنچه برسرم آمده بى تاب و توان شده‏ ام و قلبم از تحمل آنچه بر من رخ داده لبريز از غم شده است و تو بر رفع گرفتارى من و دفع آنچه در آن افتاده ‏ام قادرى.

پس قدرتت را در باره من به كار بر، اگر چه از جانب تو سزاوار آن نباشم.

 اى صاحب عرش عظيم

گلیم کهنه اتاق

گلیم کهنه اتاق 


راوى: نعمان بن سعد کنار امیر المؤمنین على(ع) نشسته بودم. امام نگاهى به من کردند و فرمودند:نعمان!… سال ها بعد، یکى از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده‏اى شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، على است. اسم پدرش هم مانند پسر «عمران» ، موسى است. این را بدان ! هر کس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید… به خاطر پسرم على.
حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست !… اما من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا علیه السلام را زیارت کنم؟ باید به خاطر دلم و براى محبتم به اهل بیت(ع) او را زیارت کند.
به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید می ‏کرد

امام رضا (ع) و دعای اجابت باران

حضرت امام حسن عسگری علیه السلام از پدرانش نقل می کند:
وقتی مامون حضرت رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد، مدتی باران نبارید. بعضی از اطرافیان بداندیش سخنان ناروایی را آغاز کردند و گفتند:« ببینید از وقتی که علی بن موسی به سوی ما آمده و ولیعهد شده دیگر آسمان هم بر ما نمی بارد.»
این حرف به گوش مأمون رسید و بر او گران آمد.
لذا از امام خواست تا برای بارش باران دعا کند. امام قبول کرد. آن روز جمعه بود و فرمود روز دوشنبه دعا می کنم زیرا دیشب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین را در خواب دیدم و پیامبر فرمود:«منتظر روز دوشنبه باش و به صحرا برو و برای مردم از خداوند عزوجل طلب باران کن و از آنچه نمی‌دانند آنها را باخبر ساز تا فضل و مقام تو را دریابند.»
روز دوشنبه امام به صحرا رفت و عده زیادی به همراهش از شهر خارج شدند.
امام بالای منبر رفت، حمد و ثنای الهی به جا آورد و عرضه داشت:«بار خدایا! این تویی که حق ما اهل بیت را بزرگ داشته ای.

این مردم همان طور که امر کرده‌ای به ما دست توسّل دراز کرده اند، فضل و رحمت تو را آرزو می‌کنند و منتظر احسان و نعمت تو هستند. خداوندا آنها را از بارانی مفید که هیچ ضرری در بر نداشته باشد سیراب کن، و بارش این باران را بعد از رفتن از صحرا و رسیدنشان به خانه‌هایشان قرار بده!»

قسم به آن خدایی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به رسالت مبعوث فرمود، بادی سخت وزیدن گرفت و ابرها پدیدار شدند، ابرها غرش کردند و برق زدند. مردم خواستند خود را به سرپناهی برسانند ولی حضرت رضا علیه السلام فرمود:«بر جای خود بمانید که این ابر برای شما نیست و مال شهر دیگری‌ست.»
ابرها گذشتند، و بار دیگر ابرهای دیگری آمدند و غرشی کردند، اما باز امام فرمود:«بر جای خود بمانید. این ابر هم برای شما نیست.»
ابرهای سوم و چهارم تا ده ابر آمدند و یکی پس از دیگری غرش‌کنان گذشتند.
وقتی ابر یازدهم ظاهر شد، امام فرمود:«ای مردم! این ابر را خداوند برای شما فرستاده. او را سپاسگزار باشید و به سوی منازل خود بروید که این ابر بالای سر شما خواهد بود تا داخل منازل خود شوید، که بعد از آن بر شما بارش کند.»

آن‌گاه از منبر پایین آمد و مردم به خانه هایشان رفتند. سپس بارانی شدید بارید که تمام صحراها و گودالها و دره ها را از آب پر کرد. مردم یک صدا می گفتند: « گوارا باد کرامات خداوندی بر فرزند رسول خدا.»
سپس امام بیرون آمد و عده زیادی جمع شدند. امام آنها را به تقوای الهی توصیه کرد و پندهای فراوانی برایشان ایراد فرمود.


منابع:
بحارالانوار، ج 49، ص 180، ح 16. از عیون اخبارالرضا، ج 2، ص 167- 172.

نام من رضاست

نایت اسکین


نام من رضاست
شفايافته: آندره (رضا) سيمونيان

اهل ازبكستان، مقيم همدان
نوع بيمارى: لال
آندره ـ آندره!

شنيد كه كسى او را به نام صدا مى كند. صدايى كه از جنس خاك نبود آبى بود، آسمانى بود، آندره از خواب بيدار شد.

نگاهش بى تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند. جز خادم پيرى كه كمى آن سوتر ايستاده بود و خيره نگاهش مى كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندى مهربان روبه روى او ايستاد:
ـ چى شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواى فرياد داشت؛ هواى گريه. دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند، از ته دل فرياد برآورد، شيون كند. بغض بد جورى گلويش را گرفته بود، دلش مى خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالى كند.
پيرمرد روبه روى او نشست. دستى به شانه اش زد و دوباره پرسيد:چيزى شده؟ آندره وامانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاى هاى گريه كرد، پير مرد دستى به پشت آندره زد و گفت:
ـ گريه نكن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالى مى كند، درد رو تسكين مى ده، گريه كن. آندره همچنان مى گريست. حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاى پر سؤال، آندره را مى نگريستند، پيرمرد پرسيد: چى شده؟ تعريف كن.

آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت. آبى آسمان با همه ستارگان در نگاهش ريخت، دسته اى كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه آسمان گم شدند. آندره نگاهش را بست و بى آن كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت: اى كاش هرگز بيدار نمى شدم.

صداى پيرمرد را شنيد، باز مى پرسيد: چرا حرف نمى زنى ؟ بگو چى شده؟ خواب ديدى ؟ تعريف كن! آندره چشمانش را گشود و نگاهش را در نگاه مهربان پيرمرد دوخت و با زبان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمى تواند. پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعى كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.

رو گرداند و پشت به او دور شد. آندره ديد كه شانه هاى پيرمرد مى لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا، به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود: آيا امام(ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظرى هم به بنده خداى مسيحى خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بى شك حاجتش روا خواهد شد.

پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق و شعفى داشت. مادر در پوست خود نمى گنجيد، پس از سالها دورى و فراق قرار بود به ايران برگردند و خويشانى كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند، اينك ببينند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها راهى شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمى شناختند، پدر و مادر با شوق جاى جاى سرزمين ايران را به فرزندان نشان مى داد و با ذوقى فراوان از خاطرات دورش تعريف مى كرد.

آن قدر غرق در شعف و شادمانى بود كه اصلاً متوجه تريلى سنگينى كه با سرعت از روبه رو مى آمد نشد و تا به خود آمد صداى فرياد جگر خراش زن و فرزندانش با صداى مهيب برخورد تريلى و اتومبيل او در آميخت.

پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودى، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت و تصميم گرفت در ايران بماند.

آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود. آن كه سرنوشت آندره را رقم مى زد پاى او را به منزل زن و مرد جوانى كشاند كه پس از گذشت سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندى نشده بودند.

پدر و مادر جديد آندره براى بهبودى او از هيچ تلاشى فرو گذار نكردند، اما تو گويى سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند. آندره هر روز مشاهده مى كرد كه پدر و مادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شفاى او را از خدا مى كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مى كرد.

سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و در مغازه ساعت سازى مشغول به كار گرديد و بر اثر دردى كه داشت گوشه گير و منزوى شده بود. روزى پدر با چشمانى اشكبار به سراغش آمد و گفت:
ـ درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند، اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت از همه جا نااميد مى شيم مى ريم سراغش، اگر تو بخواى مى برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيرى .

آندره نگاه پر تمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان او درهم مغشوش و گم شد. اين اولين بارى بود كه آندره چنين مكانى را مى ديد. هيچ شباهتى به كليسايى كه او هر يكشنبه همراه پدر و مادر و خواهرش مى رفت نداشت. حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود، پرواز كبوتران بر بالاى گنبد طلايى امام، توجه آندره را سخت به خود جلب كرده بود.

پدر، آندره را تا كنار پنجره فولاد همراهى كرد، بعد ريسمانى بر گردن او آويخت و آن سر طناب را به پنجره فولاد بست. آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مى كرد و با خود مى گفت اين ديگر چه نوع دكترى است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولانى بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و به خواب رفت.

نورى سريع به سمتش آمد، سعى كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نورى آن جا مشاهده كـرد كه به سـويش مى آيـد، از ميان نـور صـدايى شـنيـد، صدايى كه او را با نام مى خواند: ـ آندره! آندره!

بى تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسمانى مهتابى ، حرم در سكوتى روحانى غرق شده بود، خادم پير كمى آن سوتر ايستاده بود و او را مى نگريست.

ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مى خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداى ملكوتى را بشنود، خادم پير به سمت او مى آمد. همان نور بود. آبى ـ سبز ـ سفيد ـ نه نمى توانست تشخيص بدهد، نورى بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مى آمد و باز دور مى شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مى كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مى گريخت.

ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايى برخاست، صدايى كه از جنس خاك نبود، آبى بود، آسمانى بود، صدا او را به نام خواند: آندره! آندره!

خواست فرياد بزند، نتوانست نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مى كرد: تو ... تو مسيحى هستى ! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود، با دستمالى عرق را از سر و رويش پاك كرد و بعد سر او را روى زانويش گذاشت و گفت: راحت بخواب. آندره پلكهايش را روى هم گذاشت، خواب خيلى زود به سراغش آمد. باز نورى ديگر اين بار سبز سبز، به خوبى مى توانست تشخيص بدهد.

نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايى برخاست. نامت چيست؟ تكانى خورد. متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود. پس دليل اين سؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايى ديگر برخاست: نامت را بگو: آندره اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.

از ميانه نور دستى روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت: حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن ... آند ... آندر ... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايى شنيد كه: بگو، نامت را بگو. آندره دهان باز كرد و با صداى مؤكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا ... رضا همچون بلمى بر امواج دستها مى رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براى تبرك.

نقاره خانه با شادى او همنوا شده بود و مى نواخت، چه معنوى و روحانى چه پر عظمت و جاودانه.
نایت اسکین

جوان خوشبخت


جوان خوشبخت



مرحوم ميرزا على نقى قزوينى فرمود:
روز عيد نوروزى هنگام تحويل سال من در حرم مطهر حضرت رضا (ع ) مشرف بودم و معلوم است كه هر سال براى وقت تحويل سال بنحوى در حرم مطهر از كثرت جمعيت جاى بر مردم تنگ مى شود كه خوف تلف شدن است .
با جمله من در آنروز در حال سختى و تنگى مكان در پهلوى خود جوانى را ديدم كه بزحمت نشسته و به من گفت هر چه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه .

من چون او را جوان متجددى ديدم خيال كردم از روى استهزاء اين سخن را مى گويد. گويا خيال مرا فهميد، و گفت خيال نكنى كه من از روى بى اعتقادى گفتم بلكه حقيقت امر چنين است زيرا كه من از اين بزرگوار معجزه بزرگى ديده ام .
من اصلا اهل كاشمرم و در آنجا كه بودم پدرم به من كم مرحمتى مى نمود لذا من بى اجازه او پاى پياده بقصد زيارت اين بزرگوار به مشهد مقدس ‍ آمدم .

جائى را نمى دانستم و كسى را نمى شناختم يكسره مشرف بحرم مطهر شدم و زيارت نمودم . ناگاه در بين زيارت چشمم بدخترى افتاد كه با مادر خود بزيارت آمده بود.
چون چشمم بآن دختر افتاد منقلب و فريفته او شدم و عشق او در دلم جاگير شد بقسمى كه پريشان حال شدم سپس نزد ضريح آمدم و شروع بگريه كردم و عرض كردم اى آقا حال كه من گرفتار اين دختر شده ام همين دختر را از شما مى خواهم .

گريه و تضرع زيادى نمودم بقسمى كه بيحال شدم و چون بخود آمدم ديدم چراغهاى حرم روشن شده و وقت نماز مغرب است لذا نماز خواندم و با همان پريشانى حال باز نزد ضريح مطهر آمدم و شروع بگريه و زارى كردم . و عرض كردم :
اى آقاى من دست از شما بر نمى دارم تا به مطلب برسم و به همين حال گريه و زارى بودم تا وقت خلوت كردن حرم رسيد و صداى جار بلند شد كه ايّهاالمؤ منون (فى امان اللّه)

منهم چون ديدم حرم شريف خلوت شده و مردم رفته اند ناچار بيرون آمدم . چون به كفشدارى رسيدم كه كفش خود را بگيرم ديدم يك نفر در آنجا نشسته است و به غير از كفش من كفش ديگرى هم نيست .
آن نفر مرا كه ديد گفت نصرالله كاشمرى توئى ؟
گفتم بلى !!
گفت بيا برويم كه ترا خواسته اند. من با او روانه شدم ولى خيال كردم كه چون من از كاشمر بدون اذن پدر خود آمده ام شايد پدرم به يك نفر از دوستان خود نوشته است كه مرا پيدا كند و به كاشمر برگرداند.
بالجمله مرا بيك خانه بسيار خوبى برد. پس از ورود مرا دلالت بحجره اى كرد. وقتى كه وارد حجره شدم . شخص محترمى را در آنجا ديدم نشسته است .

مرا كه ديد احترام كرد و من نشستم آنگاه به من گفت ميرزا نصرالله كاشمرى توئى ؟ گفتم بلى .
گفت : بسيار خوب ، آنگاه به نوكر گفت : برو برادر زن مرا بگو بيايد كه باو كارى دارم چون او رفت و قدرى گذشت برادرزنش آمد و نشست .
سپس آن مرد به برادرزن خود گفت حقيقت مطلب اين است كه من امروز بعدازظهر خوابيده بودم و همشيره تو با دخترش بحرم براى زيارت رفته بودند، ناگاه در عالم خواب ديدم يك نفرى درب منزل آمد و فرمود حضرت رضا (ع ) تو را مى خواهد.

من فورا برخواسته و رفتم و تا ميان ايوان طلا رسيدم ، ديدم آن بزرگوار در ايوان روى يك قاليچه اى نشسته چون مرا ديد صورت مبارك خود را بطرف من نمود و فرمود اين ميرزا نصرالله دختر تو را ديده و او را از من مى خواهد.
حال تو دخترت را باو ترويج كن (و كسى را روانه كن كه در فلان وقت شب در فلان كفشدارى او بياورد) از خواب
بيدار شدم و آدم خود را فرستادم درب كفشدارى تا او را پيدا كند و بياورد و حال او را پيدا كرده و آورده اينك اينجا
نشسته و اكنون تو را طلبيدم كه در اين باب چه راى دارى ؟
گفت جائى كه امام فرموده است من چه بگويم .

آن جوان گفت من چون اين سخنان را شنيدم شروع به گريه كردم الحاصل دختر را به من تزويج كردند و من به مرحمت حضرت رضا (علیه السلام) بحاجب خود كه وصل آن دختر بود رسيدم و خيالم راحت شد اين است كه مى گويم هرچه مى خواهى از اين بزرگوار بخواه كه حاجات از در خانه او برآورده مى شود
نایت اسکین


امام رضا علیه السلام و خبر از خواسته شخص غایب

وشاء، یکی از اصحاب حضرت امام رضا (علیه السلام) می‌گوید:
عباس بن جعفر از من خواست تا از امام تقاضا کنم نامه‌های او را بعد از مطالعه پاره کند تا به دست دیگران نیفتد.
قبل از اینکه من پیام عباس را به امام بگویم، امام در نامه‌ای برای من نوشت:«به رفیقت بگو من بعد از اینکه نامه‌هایش را می‌خوانم، همه‌ی آنها را پاره می‌کنم.»

منابع:
بحارالانوار، ج 49، ص 40، ح 25. از کشف الغمه، ج 3، ص 136. عیون الاخبار رضا، ج 2، ص 219.


خبر از نوزاد آینده

عبدالله بن محمد هاشمی می گوید: روزی نزد مأمون رفتم. او دیگران را از مجلس خارج کرد و دستور غذا داد. پس از صرف غذا، به من عطر زد و دستور داد پرده ای نصب کنند.

عده ای در آن پرده بودیم. مأمون رو کرد به بعضی از آنها و گفت: تو را به خدا برای من از مصیبت آن کسی که در طوس است، حضرت رضا علیه السلام بخوان! او شعری خواند و مأمون گریه کرد. سپس گفت: ای عبدالله! آیا مرا ملامت میکنند که چرا من آن حضرت را به ولایتعهدی نصب کردم؟ به خدا قسم برای تو حدیثی بگویم که از آن تعجب کنی.

من روزی به آن حضرت گفتم: فدایت شوم! پدران شما حضرت موسی بن جعفر و حضرت صادق . . . (علیهمالسلام) دارای علم گذشته و آینده بوده اند تا روز قیامت، و تو وصی و وارث آنهایی و علم آنها نزد تو است.
من حاجتی دارم.

حضرت رضا (علیه السلام) فرمود: بگو. گفتم: من جاریه ای دارم به نام زاهریه که از همه کنیزانم بهتر است و تا به حال چندین بار باردار شده ولی هر بار فرزند خود را سقط کرده است. مرا برای معالجه او راهنمایی فرما! حضرت فرمود: نترس، او برای تو پسری می آورد که شبیه ترین مردم است به مادرش و در دست راست و پای چپش یک انگشت زیادی دارد.
چیزی نگذشت که آن کنیز زاهریه پسری زایید با تمام خصوصیّاتی که حضرت رضا (علیه السلام) فرموده بود.

منابع:بحارالانوار، ج 49، ص 29، ح 2. از عیون الاخبار رضا، ج 2، ص 224.