سلام آقاجونم، سلام مهربونم
امام رضا جونم تولد پسر عزیزتون رو بهتون تبریک میگم
امام رضا بخاطر اینکه اجازه دادین ببینمتونم ی دنیا ممنونم،
شما بزرگترین آرزوی زندگیم رو برآورده کردید. ازخدای خوبم هم ممنونم
چون همه اینا باخواست خودش اتفاق افتاده
امام رضا توی این یکسال دوبار منو دعوت کردی، انقدر این دو مرتبه قشنگ و دوست داشتنی و غیرقابل باور هستش که میتونم بگم توی زندگی من حکم یک معجزه رو داشته و بهش میگم معجزه
حالا دوست دارم تموم اون لحظه ها رو ثبت کنم، تا یادم نره خدا چه آرزوی بزرگی از من رو برآورده کرده
تقریبا از اواسط ماه فروردین، بدجوری به دلم افتاده بود که ی کاری کنم تا بتونم امام رضا اول برای دیدنش راضی کنم و این که بعد دیدنش ازش بخوام منو به آرزوم برسونه... تصمیم گرفتم روزهای چهارشنبه ختم بذارم ...
از روز 21فروردین این برنامه شروع شد... روزا و لحظه هایی بود که از ته دلتنگی نمیدونستم به کجا برم و چیکار کنم و اومدم توی همین وبلاگ به ظاهر ساده ...
از اولش ته دلم میگفتم برو جلو، درست میشه، دیر میشه اما دور نمیشه ... واسه همینم گفتم شروع میکنم
برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید
هرهفته برنامه گذاشتم، هرهفته منتظر بودم که این هفته امام رضا جواب میده، اما هنوزم خبری نبود
توی این مدت خیلی جاها دلم شکست، صبرم سراومد، روزا و لحظه هایی بود که توی راه برگشت به خونه گریه کردمو منتظر بودم، حرفا شنیدم اما از راهیی ک پیش گرفتم برنگشتم، دل من اینجوری به امام رضا قفل بود
شروطه و مشروعه را دادم به دست عاقلان
در مجلس مستان تو با پادشاهم یا رضا !
دیگه به این اخرا به تقویمم که نگاه میکردم میدیدم 8هفته داره میرسه، اما من هیچ به هیچم ... دست خالی
به قفل بسته كليد اجابت است اينجا
كه آستانة جود و كرامت است اينجا
تا یکی دو هفته پیش، به دلم افتاد ی تور مشهد بگیرم برم مشهد... دلم دیگه آروم نبود، همش غرغر ( کلا مدلمه) هرچی قیمت ها رو دیدم، خیلی بالا بود ... منصرف شدم
به دلنوازي جان در رواق او بنشين
چرا كه قبر مسيحاي عترت است اينجا
بكوش تا پرِ پروانه اش شوي ، زيرا
پر از تلأ لؤ شمع هدايت است اينجا
زلال اشك تو از چشمة خلوص دل
هميشه إذن دخولِ زيارت است اينجا
نه ديدن حرم و قبر و صحن و گلدسته
هدف وصال حقيقي حضرت است اينجا
آرزوم یک شب موندن توی حرم و بودن با امام رضا رو داشتم
توی هفته قبل هرچی تلاش کردم بازم نشد، خیلی حالم بود... دیدم فایده نداره ... بیخیال شدم، زدم تو فاز قاطی بودن ... قهر بودم اما بازم دعا میکردم، دلم میخواست یجوری دل خدا رو به دست بیارم... به روز پنجشنبه که رسید دیگه دیدم نه خبری نیست... همکارم گفت نه انگار طلبیده به داییم صحبت میکنم که خونه مشهد رو به کسی نده ما برای تعطیلات خرداد بریم، ته دلم گفتم خب دیگه حتما قسمت نیست تنها برم.. بیخیال شدم...
پنجشنبه ساعت کاری تا 12:30 بود اما من زود رفتم ی حس بیقراری داشتم،تحمل نداشتم
قیافم شبیه آدمایی بود که میخوان با یکی دعوا کنن ... توی اتوبوس نشستم ... به اتفاقای این یکی دو هفته فکرکردم.... به خواسته هام که بهشون رسیدم... به اذیت و آزارهای اطرافیام، به زبونای زهری و سمیشون که اتیشم زدن... باامام حسین عهد بستم
رسیدم خونه، اصلا حوصله نداشتم. وضو گرفتمو نشستم به نماز خوندن، وسطای نماز ظهرم دیگه رسماً توی دلم قاطی کردم.. واثعا تنم داشت میلرزید... نمازم که تموم شد به بابام گفتم من میخوام برم مشهد بهم پول بده..نشستم 118اطلاعات پرواز فرودگاه مهرآباد و گرفتم و ساعت پروازیارو پرسیدم ... بهترین زمانش ساعت 16:20 دقیقه بود... به بابام گفتم: گفت باشه برو ... رفتم سریع نماز دوم رو خوندم..و رفتم برای غسل زیارت. پیش خودم داشتم فکر میکردم به یکی بگم من دارم میرم پیش امام رضا... یهو گوشیمو نگاه کردم دیدم شب لیلة الرغائب رو بهم مسیج داده ... قسمتی از حاجتم برآورده شد.
از خوشحالی براورده شدن حاجتم داشتم تند تند کارامو میکردم که برم برسم فرودگاه ... که بابام شروع کرد به ضدحال زدن(همیشه کارش همینه فوق العاده از این اخلاقش بدم میاد) باعث عذابه
وقتی گفت نمیخواد بری.. دلیلی نداره بری... حس کردم دنیا رو روی سرم خراب کردن ... هیچی نگفتم بابغض رفتم خوابیدم متکا رو هم محکم کوبیدم توی سرم ... توی دلم به عالم و ادم فحش دادم ...
خودش نشست به تلفن حرف زدن ... منم داشتم حرص میخوردم ... ی دل خوشی داشتم که اونم دیگه نبود بهش بگم چقدر حالم بده ..
یهو بابام گفت پاشو دیگه چرا خوابیدی... مگه نمیخوای بری، هرچی صدا کرد جواب ندادم... توی دلم گفتم به درک نمیخوام برم... امام رضا کیه ... دیگه نمیخوامت امام رضا ..بابام هی صدا میکرد... گفتم نمیخوام برم... ولم کن دیگه
شروع کرد، فلسفه بافی و حرفای تکراری.. دختر یعنی چی میخواد پاشه تنها بره ... تنها میبینتت چی فکر میکنن ... گفتم شما ذهنت رو درست کن بقیه غلط میکنن فکری کنن ...
نمیدونم دیگه چی شد، راضی شد... برد مترو و پول داد و رفتم ..فقط به پگاه مسیح دادم پگاه به بچه ها بگو تا شب ی حاجتم براورده شه که به نفع همه مون هستش. رسیدم فرودگاه .. پرواز رفت.. دیگه رسما داشتم سکته میکردم... ی پرواز واسه19:50 دقیقه کاسپین بود ... هرچی رفتم درشون بسته بود ... حالم خیلی بد بود... دلم اشوب بود.. نمیدونم چی شد زنگ زدم به ضحی... باهاش حرف میزدم و گریه میکردم ... فقط گفتم دعام کن.. به بچه هام بگو ... یهو دیدم یلدا مسیج داد ... نذر شیخ نخودکی کن یس... همونطور که از این در به اون در میزدم و باخدا و امام رضا حرف میزدم ... ایرلاین ماهان بهم لیست انتظار پرواز 20:30داد... دلم یکم اروم شد ... تا رسیدم توی سالن، دیدم مامور پرواز کاسپین اومده ... با سر دویدم همکارش گفت این خانم پرواز میخواد، خیلی منتظره، باید بره مشهد... با ی غروری گفتم ندارم ... وا رفتم ... گفتم توروخدا من باید برم مشهد... توی دلم گفت یا زهرا خودت برام بلیط جور کن تا اینجا اومدم برم نگردون باید امام رضا رو ببینم ... یا امام رضا ... یهو به دوستش گفتم ببرش، بلیط بهش بده ... برق از سرم پرید ... بلیطمو داد و گفت داری میری پیش امام رضا ما رو هم دعا کن... انقدر ذوق زده بودم که گریم گرفت ... رفتم از پسر اولیه تشکر کردم و رفتم توی سالن پرواز ... 3ساعت و نیم انتظار
توی هواپیما حالت تهوع شدید گرفتم، شدید اضطراب داشتم ... هیشکی باورش نمیشد بابام گذاشته من تک و تنها برم
رفتم رسیدم مشهد، انقدر خوب بود که فقط خدا میدونه، چه حسی داشتم.. دروغ چرا حس شبی رو داشتم که چندماه پیش مشهد رفتم رو داشتم، رسیدم به حرم در باب الجواد ... دیگه پاهام توان نداشت
وسیله هامو دادم امانت داری حرمو رفتم توی حرم خیلی خسته بودم ... فقط راه رفتمو گریه کردم ... امام رضا رو نگاه کردمو رفتم ... دلم سوخت تنها بودم... به امام رضا گفتم من اومدم پیشت حالا دیگه باید حاجت دلمو بخوام...
رفتم نشستم جایی که سری قبل نشسته بودم... من بودمو امام رضا و خاطره هام ... گریه کردم
ببخشید نمیشه بگم چی توی دلم گذشت ...
تا خود صبح بیدار بودم ... رفتم توی یکی از دری های حیاط آزادی نشستم، داشتن دعا میخوندن، گریه کردم خوابم برد ... یهو پریدم رفتم وضو گرفتمو رفتم زیارت، خیلی شلوغ بود ... از دور به امام رضا گفتم و حاجت دوستاموو خواستم
همش یاد حرفای سمیه بودم، میری مشهد ... من مشهد بودم .. پیش امام رضا
برگشتم توی حیاط ... نشستم جایی رو ک دوست داشتم ... جای ایستادن یک نفر تمام این مدت خالی بود ... هربار ک نگاه کردم هیشکی نیومد اون قسمت وایسه ... انگار امام رضا هم فهمید قلبم بدون اون طاقت نداره ... از بعد نماز صبح حس میکردم اونم باهامه ... میدیدمش ... صداشو میشنیدم
نماز صبح و خوندم رفتم توی حرم نشستم تا دعای ندبه ... برگشتم توی حیاط
نمیدونم چرا اما یهو خوابم میبرد.. صدای دعای ندبه رو میشنیدم اما خواب بودم ... سرمو گذاشتم روی پاهامو گریه میکردم
حس و حال عیجبی بود
دیگه واقعا نمیتونستم بفهمم کجامو داره چی میشه
بعد دعای ندبه رفتم حرمو باز گریه کردم ... ی گوشه تنها نشستم و دعا میخوندم اما باز با ی حالتی خوابم میبرد. خادمهای خانم هم میومدن صدام میکردن... یکی شون بهم گفت حاجت روایی اینجوری نکن ...
یا امام رضا، دنیا رو باتو دوست دارم، حال و هواتو دوست دارم .....
تاساعت 10 توی حرم بودم بعد رفتم بیرون حرم، از امام رضا خواستم برای کسی که دوستش دارم هدیه انتخاب کنه ... رفتم توی خیابون باب الجواد ... فقط ی مغازه باز بود... مغازه آقای مجتهدی
گفتم من ی هدیه میخوام بهم ی تسبیح سبز داد.... انقدر این تسبیح رنگش زیبا هست که ببینید باورتون نمیشه
از خرید برگشتم نزدیک اذان ظهر بود... معصومه و مریم دخترخالم زنگید... نمیدونم چرا به دلم افتاد به یکی مسیج بدم ... بگم من حرم هستم ... وقتی زنگید حس کردم از خوشحالیه من امام رضا هم واقعا خوشحاله... توی دلم ی ارامش عجیبی گرفت ... انگار یکی اومد دستشو کشید روی قلبمو رفت
نماز ظهر و رفتم توی حرم خوندم ... ی دوست کوچولو هم پیدا کردم اسمش سنا بود ...2سالش بود ... بغلم میکرد میشست توی بغلم بهم میگفت خانم بعدم میخندید ... خیلی ناز بود
زیارت اخر کردم و برگشتم فرودگاه ... بلیط نداشتم ... بلیط از ترافیک فرودگاه گرفتمو برگشتم
اینم بگم نه رفتنه بلیط داشتم، نه برگشتنه... جای خالی هم نبود اما خدایی بود که برام بلیط پیدا میشد
این سفر اولین سفر تک و تنهای من بود ... همش رو هم مدیون امام رضا هستم. مدیون فاطمه زهرا ... شیخ نخودکی و از همه محترم خواست خدا بود
برای همه دعا کردم.
برای منم دعا کنید تا امام رضا حاجتمو بده