شعری از حسن یعقوبی:

نقاره‌ها ز شوق تو دارند گفت و گو
پيچيده در رواق سحر، عطر سبز هو

از خويش ميشوند رها فوج کفتران
در سايهسار اين همه سيمرغ آرزو

در آستان قدسيات اي قبلهگاه مهر
هستند لحظههاي حرم، دائمالوضو

بنگر غريب خستهي حيرت نصيب را
در ازدحام آينهها، غرق جستوجو

اين سايهي مکدر و درمانده آمدهست
از خاک درگه تو کند کسب آبرو

دل را دخيل بسته به لبخند روشنت
واکن گره ز بغض فروخفته در گلو

مثل هميشه چشم به راه نگاه توست
اين زائر نشسته در ايوان روبرو